سواد عاطفی- بی تفاوتی و فلج عاطفی (بخش چهاردهم)

سواد عاطفی- بی تفاوتی و فلج عاطفی (بخش چهاردهم)

ما برای مقابله با ضربه روحی یا عاطفی، به طور موقت دچار بی تفاوتی عاطفی می شویم و این عمل ما را از پذیرش لطمات عاطفی بیشتر در امان می دارد. اما اگر سوءرفتار و صدمات عاطفی تداوم داشته باشد، آنگاه فلج عاطفی در ما به حالت مزمن در می آید. همه ما با استفاده از سازوکارهای دفاعی (دیوارهای روانشناختی) در مقابل ضربه های عاطفی غیرقابل کنترل مقاومت می کنیم. این سازوکارها ما را از عوامل آزاردهنده، اندیشه های مزاحم، یادآوری گذشته، یا کابوس های شبانه جدا نگه می دارند.

این مسئله ظاهراً ممکن است خوب به نظر برسد، اما این نوعی تعادل برقرار کردن (به قیمت فدا کردن چیزی برای حفظ چیز دیگر) است که می تواند بسیار مشکل آفرین شود.

این موانع و دیوارهای روانشناختی که به منظور دور نگه داشتن افراد مزاحم و آزاردهنده و رنجهای روحی بر پا می کنیم ممکن است حالت دائمی به خود گرفته، ما را از آدمهای مهربان و دوست داشتنی جدا کند و هر گونه حس امید، لذت یا عشق را نیز در ما بکشد. یعنی همان عاملی که ما را از درد جدا نگه می دارد، می تواند ما را از لذت و خوشی نیز محروم کند. به علاوه، این دیوارهای عاطفی که در خود ایجاد می کنیم گهگاه فرو می ریزد و به یکباره در معرض عواطف و هیجانات قدرتمند و آشفته قرار می گیریم.

برای اینکه از بی حسی عاطفی خلاصی یابیم و دیوارهای روانشناختی را در خودمان فرو ریزیم باید آن واقعه ای را که به ما ضربه عاطفی وارد کرده به تکرار فرا بخوانیم و راجع به آن با شنونده ای درد آشنا صحبت کنیم. ولی ما به این نکته مهم توجه نمی کنیم و به همان حالت بی حسی عاطفی عادت می کنیم. علت این امر آن است که ضربه های روحی، از جمله سوء رفتار والدین، اغلب به عنوان راز شرم آور در حافظه ما دفن می شوند و هرگز به بیان در نمی آیند. پیچیدگی دیگر مسئله، این است که چون نحوه اجتناب و دوری از افرادی را که به ما ضربه زده اند (والدین و افراد آزار دهنده) بلد نیستیم، در نتیجه نمی توانیم از آن ضربه های روحی رهایی یابیم. به همین دلیل است که این نوع ضربه های عاطفی در تمام عمر باقی می مانند و انگار در گوشه تاریکی از روح ما جا خوش می کنند و زندگی عاطفی فرد قربانی را برای تمام عمر فلج می کنند.

برطبق مشاهدات باید بگوییم که اکثر ما در اغلب مواقع در یک حالت شوک عاطفی قرار داریم و با یادآوری تجارب تلخ آن، این شوک را تقویت می کنیم و از تماس و تجدید اکثر احساسات و عواطف خود باز می مانیم. حوادثی را که موجب ضربه عاطفی شده اند فراموش می کنیم، به خاطر نمی آوریم چه احساسی داشته ایم، و کسی را که بتواند دلسوزانه به درددل ما در این مورد گوش بدهد و موضوع را برای ما باز کند نمی شناسیم. در نتیجه در حالی که از نظر عاطفی فلج و بی حس شده ایم به زندگی ادامه می دهیم و اکثر عواطف و احساساتمان در پشت درهای قفل شده قلبمان محبوس می شوند. به همین دلیل در دنیای بسته و محتاطی که برای خود ساخته ایم دائماً در نومیدی غوطه وریم.

بدون شک همه ما از خانواده های کودک آزار، بدرفتار بیرون نیامده ایم. اما حتی فراز و نشیبهای عادی دوران مختلف و سپری کردن زندگی کسالت آور و یکنواخت می تواند بسیار رنج آور باشد و تا حدودی منجر به بی حسی محافظ شود. شوکهای عاطفی در دوران کودکی آغاز می شود و در سراسر زندگی ادامه می یابد. در حالی که مشغول یک بازی هیجان انگیز هستیم بر سرمان فریاد می کشند («نمی توانی آرام بازی کنی؟»، «یک دقیقه خفه شو ببینم!»)، یا در هنگامی که از ترس به خود می لرزیم تنهایمان می گذارند. پدر و مادرمان به جنگ و دعوا با یکدیگر می پردازند، یا با هم قهر می کنند. توی کوچه از بچه های دیگر کتک می خوریم یا مورد تمسخر قرار می گیریم بعضی اوقات حتی از جانب کسانی که فکر می کنیم دوستمان هستند. به طور کلی به ما کم محلی می شود و با ما رفتار سرد و توهین آمیز می کنند.

دوران کودکی مملو از فشارهای عاطفی و حتی بدرفتاری است. اغلب اوقات مهر و عطوفتی که آرزویش را داریم از ما دریغ می شود یا برای کنترل رفتارمان مورد استفاده قرار می گیرد، یعنی اگر چنانچه «خوب» باشیم آن را نثارمان می کنند و اگر «بد» باشیم آن را از ما مضایقه می کنند. آنها در مدرسه و در خانواده با سکوت و بی اعتنایی خود به ما می فهمانند که باید احساسات و اشتیاق و آرزوی خود را مخفی کنیم. به این ترتیب به ما یاد داده می شود که بروز احساسات و عواطف، عملی زشت، شرم آور و نابخردانه است. والدین اغلب فقط به آشکارترین مشکلات ما توجه نشان می دهند مثلاً وقتی که بچه قلدری ما را مورد آزار و اذیت قرار می دهد یا در دوستیابی دچار مشکل می شویم. آنها اغلب در خصوص مشکلات و گرفتاریهای ظریف تر ما مانند خجالت، نومیدی های عاشقانه و غیره بی اعتنا هستند.

بعضی از پدر و مادرها در موقعی که می خواهند از فرزندان خود راجع به چند و چون احساسات آنها بپرسند معذب می شوند و به ندرت راجع به عواطف آنها بحث می کنند!؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

مشاوره رایگان